تبليغاتX
زاغچه
به نام خدا
زاغچه
ببین اندام تنهاییم را که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است
 
  
یعنی یه روزی جی جی بر میگرده؟؟؟
نویسنده : فرهاد | ساعت 9:6 بعد از ظهر روز یکشنبه هفتم اسفند 1390
| لینک ثابت

  
سر زمين ادما

سرزمين ادما...

سرزمين

خدايا يه كاري كن

يه راهي كه برم

از اين دنياي بد

از اين سرزمين بد خستم

ميخوام برم

فقط برم

بذارين  بذارين برم

اين جا ماله من نيست

نميخوامش

خدايا كمكم كن


نویسنده : فرهاد | ساعت 7:48 بعد از ظهر روز سه شنبه شانزدهم فروردین 1390
| لینک ثابت

  

خستم

خسته ی خسته ی  خسته

خدایا خستم

رسیدم به اخرش

من روی تو....

اخ

دنیام تموم شده دیگه

اخرشه

خدایا جان من

جان خودت

تمومش کن

راحتم کن

تا کار دست خودم ندادم

من نمیخوام به سعادت برسم

میخوام تموم شم

فقط تموم شم

حتی روحمم نابود بشه

خدایا اگه کاری نکنی

خودم تمومش میکنم

همین


نویسنده : فرهاد | ساعت 6:33 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
| لینک ثابت

  

خدایا جی جی م

..جی جیم خدایا

جی جیم رفت

من که جز تو با اون کسی رو نداشتم

تو که میدونی..میدونی

خدایا مردم

از دست شدم

خدای من یه کاری کن

این رسمش نیست به خدا


نویسنده : فرهاد | ساعت 8:4 بعد از ظهر روز سه شنبه پنجم بهمن 1389
| لینک ثابت

  

شد خزان

خدایا گلشنم شد خزان
 
نذار خزون بیاد زرد و بی روح و سرد بشه

غم بیاد

نذار گریه بیاد خدایا

کجایی که از غمت ناله میکند عاشق وفا دار

کجایی خدایا که چشا از غمت گهر می باره

 تو همه جایی و خیلی دوری
این قدر نزدیکی که اصلا به سخن نمیاد

قربون بزرگیت برم

دمی از شب اشنایی و عشق ما به یاد آر
در ان شب تو بودی و عیش و عشرت و ارزوی بسیار

  خدایا
 مرا در دل شب تار ارزوی بیداد بسیاره.. میخوام بیداد کنم توی بزم عشقت
تا به کی پریشونم میذاری

خدای بزرگم  مهربونم
حبیبم

یا مده مرا وعده ی وفا
راز خود نگه دار

یا به روی من خنده ها بزن قلب من به دست آر


لب خود بگشا به سخن
دل زارم نشکن
که پر از خونه

اخه تو خدایی
بزرگی
عاشق تو بودن که راحت نیست
اندازه بزرگی خودت بی نهایته

 اندازه نهایت مهربونیاته که  اصلا به نهایت نمیاد
قربونت برم

عشق تو لیاقت میخواد
بذار منم گدای عشقت باشم
 


نویسنده : فرهاد | ساعت 9:10 قبل از ظهر روز جمعه هفدهم دی 1389
| لینک ثابت

  

خدایا دلتنگیام سر به بیابون گذاشتن

به بیابون دلم اومدن

این قدر زیادن

خدایا من که  به جز تو کسی رو ندارم بهش بگم خستم

بگم دلم تنگه

نوازش میخواد

خدایا دلم میخواد نازت کنم

نازم کنی

این قدر تنهاییام زیاد شده نمیدونم چکار کنم

من که فقط تو رو دارم خدایا

دستمو بگیر...  دلمو

خدای خوبم تنهام نذار

میدونم نمیذاری

 خدایاخیلی دلم یه اغوش گرم میخواد

منو به اغوش خودت بگیر تا از شوق و لذت بمیرم


نویسنده : فرهاد | ساعت 7:24 بعد از ظهر روز جمعه دهم دی 1389
| لینک ثابت

  

از دل تنگم آه

عمر من ای گل طی شد بهر تو

خدایا...

خدای خوبم سلام

تو که خدای اسمونایی خدای زمین و دنیا هایی دوری خدای بی نهایتایی

خدای نازم تو که ادما رو این همه قشنگ ساختی

دستمو بگیر

خیلی دوستت دارم خیلی

نمیکنی ای گل یک دم یادم

خدایا چرا باهام حرف نمیزنی

مهر تو دارم/ مهر تو دارم

با غم دوری هر چی یارم کنی بازم مهر تو دارم

توی اب و گلم سرشته شده خدایا

تو جی جی ناز منی

تو اتش عشقت میسوزم

خدای عزیزم

من فقط ماله تو ام خدایا

واسه هیچ کس نمیشم

به جز تو



نویسنده : فرهاد | ساعت 7:8 بعد از ظهر روز جمعه دهم دی 1389
| لینک ثابت

  

کاش بیادش

خبر نداره از حالم

چرا رازشو از من مخفی کرده؟؟

کاش بیادش

من که یادم نرفته

همیشه برام تاز ه ست

همیشه مثل یه زخم تازه رو دلمه

هیچ وقت خوب نمیشه

هیچ دارویی نداره

خدایا دلم..

دلم هیچیش نمونده دیگه

مثل یه تیکه ی پر از خون هر روز اب میشه کوچیک تر میشه

تموم میشه

 تو جوونی پیره پیر شدم

خدایا خدایا یه کاری کن...

خدایا کاش بیادش


نویسنده : فرهاد | ساعت 6:34 بعد از ظهر روز سه شنبه سی ام آذر 1389
| لینک ثابت

  
نباید منافق باشم

نباید بذارم نفسم مشاطه گری کنه

باید اژدهای نفسمو به بند بکشم

که همه جا اثرش هست و میسوزونه اتیشش

که همه جا با اشتهای عجیبی میبلعه

حتی وقتی که خیلی خیلی خوبی

نباید...

گناه کنم


نویسنده : فرهاد | ساعت 12:3 بعد از ظهر روز سه شنبه سی ام آذر 1389
| لینک ثابت

  

خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی

جهان بسوزانم

اگر خدا خدایا مرا بگریانی

من اسمانت را ز غم بگریانم

خدایا دیدی....

چرا این جوری شد اخه

خدایا چرا این جوری شد

حیف از تو که بی وفایی

اما خدایا...

خدایا تو خوبی

حتی اگه منو بگریونی خوبی خدایا

تو قشنگی

خدایی

حتی اگه منو بگریونی

دوستت دارم


نویسنده : فرهاد | ساعت 9:21 بعد از ظهر روز سه شنبه شانزدهم آذر 1389
| لینک ثابت

  

پروا از غمها نکنم

پروانه ام و پروا نکنم از اتش سوزان

ای وای دلم..

دلم رفت

افسانه منم

خدایا من هیچی نیستم

نیستم خدایا

همه تویی


نویسنده : فرهاد | ساعت 2:22 بعد از ظهر روز یکشنبه بیست و سوم آبان 1389
| لینک ثابت

  
چی میشد که دستایی کوچیک و گرم رو سرم دست نوازش میکشید

چی میشد که بستر سرد منو بوسه ی گرمی به اتیش میکشید

دلم...

دلم سکس میخواد


نویسنده : فرهاد | ساعت 1:5 بعد از ظهر روز چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389
| لینک ثابت

  
  امد ز دشت هایی دور و تلخ تاریکی پلید


امد ز راهی دور ، قله هایی سترگ و کور، مرداب هایی تلخ


تاریکیه پلید امد ز خوابی نرم ، وهمی قشنگ و سبز

از ورای دیوار پیره دل


دله مرده کهنه
..
نیست تاریکیه پلید، تاریکی


بانیه مهر است


چو سنگ خاره ای خشن گشته


روشنیه قشنگ صبح است کدر گشته


به دست پتیارگانی پیر


کدر گشته


تاریکیه پلید زیباست در دلش ذره ی افتاب دارد


میخواند غم، مرد عاشق میخواهد


کاش بشکند طلسم دیو


کاش بیاید مرد عاشق


من خود مرده عاشقم


تویی مرده عاشق


کاش بیاییم ما


بشکنیم طلسم دیو


نویسنده : فرهاد | ساعت 7:2 بعد از ظهر روز یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389
| لینک ثابت

  
بی عدالتی تا کی اخه

چرا هیچ کس صداش در نمیاد

همه مثل کبک سرشونو کردن زیر برف و دل خوشن به  پیف

یه عده کلاش نا اهل به اسم اسلام و عدالت هزار جور بازی در میارنو   مثل بو قلمون  هی رنگ به رنگ میشن و به ریشتون میخندن

اسلام خوبه، حرفه حق خوبه

هیچ کس منکر این نیست

تا باشه کار خیر و نوع دوستی و مرام و معرفت

تا باشه کمک و پاک بودن

اما اینا دارن سوء استفاده میکنن به خدا

اخه تا کی تحمل

 تا كي خون جگر خوردنو دم نزدن

والا به خدا اسلام این نیست که یه نفر توی تلویزیون یا رادیو با صدای نکره روزه بخونه و حرف قشنگ و مظلوم بگه

به قولا از اسلام فقط قول قول عربیشو یاد گرفتین و حرفای قشنگشو

چرا میذارین با اعتقادتون سوارتون بشن و شما مثل گوسفند دنبال چوپان میرین

مگه عقل ندارین

چرا میذارین زندگیتون تباه شه

کاش میشد پشت پرده رو  روو کرد

چرا جای دور بریم همین سربازی چه قدر نا مردی توشه

یا چقدر جوون بی کار هست که حسرت ازدواج دارن

اون وقت یه عده قرارداد ۶۰۰ میلیونی میبندن و یه نفر واسه ۵ میلیون باید جونش در بیاد

هیچ کسم هیچی نمیگه

ترس بیچارتون کرده

از چی میترسین که صداتون در نمیاد

خدایا کجایی اخه

کجایی

 

 


نویسنده : فرهاد | ساعت 2:45 بعد از ظهر روز شنبه بیستم شهریور 1389
| لینک ثابت

  
میزند چنگ دلم
میکوبد پای به ناز
تار مینوازد
 می سراید ترانه ی گم شدن
دور شدن بی خود
ز خود رفتن
دل من که رفته از خود بی خبر با پای ابله به دوزخ زهر الوده ی گناه
زهری انگبین گون ،لذتی سیاه می جوید دلم
میزند  افسونگر چنگ،  چون پری
پری کوچک دلم
لخت و عور
مست و مدهوش
از شرابی اثیری ،ارغوانی
شب و لذت و گناه
تنی بی قرار و لرزان
اغوشی نرم و سوزان
و بوسه ای اتشین که تا ابد میماند زخمش
چون بوسه ی شیطان 
میزند چنگ دلم

نویسنده : فرهاد | ساعت 3:45 بعد از ظهر روز یکشنبه چهاردهم شهریور 1389
| لینک ثابت

  
اسمان دور و ابی
زوزه میخواند باد
 غریب و کور و سرد
اسمان نیست ابی نیست
تکه ابر دارد کرخت و مرده دل
تکه خورشید زردک و کسل
مثل ظهره دوغ و این همه خواب و غم
 در فسرده سکوت ظهر
مرد پیر بر لب کهنه حوض زندگی کودک پاییزی دیروز است که برده از یاد شور و حال کودکی
فقه میخواند به کوشش باد
روضه میخواند به کوشش اب بر لب رود زندگی
و صدایی که نیست نزدیک نیست
مثل شکنجه ی دور یک زن نجیب و بکر
و خدایی که میداند
میداند
مرد پیر بر لب کهنه حوض زندگی کودک پاییزی دیروز است
و چه ساده گویی همیشه این جا پیر شده رفته از یاد
و خدایی که چه دور است
 و مهربان است

نویسنده : فرهاد | ساعت 1:35 بعد از ظهر روز پنجشنبه یازدهم شهریور 1389
| لینک ثابت

  
گیاه شب است روییده سیاهک

بر دل زمین در اقلیم من

بی کران وسوسه دارد دلش با زمین

میخرامد،میخواند دختر شب با ترانه ی سکوت اواز عشق را به گوش زمینه بی حیا

می سایند عاشقانه تن را در اغوش هم با لذتی سیاه

زمینه بی حیا پلید

تا دل پیر ترینه خاک

تن میسپارد به شب

زمینه بی حیا پلید

خنجر خیانت میکشد به روی صبح پاک

 


نویسنده : فرهاد | ساعت 10:50 بعد از ظهر روز جمعه بیست و پنجم تیر 1389
| لینک ثابت

  
میزنم پر، میزنم تا به چپر ها برسم

من از تبار سوخته ی قاصدکام

که پراشون سوخته دیگه، رفته دیگه

خاکسترشون پر میکشه با باد سخن چین بخونه قصه ی بی خبری

تا بره از این جا که هواش همیشه دیگه باز نمیشه

گرفته دلش، صاف نمیشه

که گل شب بو نداره

که خداش خوابه همیشه

که ترانه نداره تا بباره رو دل مردم پیرش

دلشون غبار زده، مرده دیگه

میزنم پر

میکشم با باد سخن چین شیهه ی بی خبری

میخونم ترانه ی در به دری

آی منم اون در به دره تنها که رو دوش باد میروم تا برسم به شبای عشق بازی با خدا

پشت چپر ها برسم

که مردمش رنگ ندارن، شکل ندارن

چه صاف و ساده دلشون باز و بزرگه قده دریا همیشه

که لب حوض زندگی خدا بیداره همیشه

میزنه بارونه عشق، مثل بوی تر و سر شار علف هوا دلش تازه میشه

میزنم پر

میزنم


نویسنده : فرهاد | ساعت 5:33 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و دوم تیر 1389
| لینک ثابت

  
تن تو نازک و نرمه مثل برگ

تن من جون میده پر پر بزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگو......

 اما من موندنی ام تا برسه دستای مرگ

اخ چه قدر دلم تنها گرفته

این ترانه منو میبره تو خلسه..دور از دنیا

همون جا که انگار این جا رو واسه ارواح زنجیری ساختن

..

افیون لعنتی

افیون عزیز تنها چیزیه که به من تسکین میده و منو میبره تا دورا

.....

حالت خلسه ی گوارایی وجودمو گرفته بود

 این داروی غریب  کم کم داشت توی وجودم پخش میشد

 احساسش میکردم

کم کم کیف گوارایی توی رگ و پی ام دوید

حالی که منتظرش بودم داشت می اومد

قانون ثقل برام از بین رفته بود

 می یون هزارتا شکل افسون گر و رویایی پرواز میکردم

افکارم اثیری و بزرگ شده بودن و ازادانه میچرخیدن و از پی هم کش می اومدن

از قید تن ازاد شده بودم و یه جور کیف عمیق و ناگفتنی سراسر وجودمو گرفته بود

 می یون الوان و رنگای افسون گر و گوارا ازادانه بال میزدم

حالت خمودی و کرختی به من دست داد

مثل یک نوع حالت قش گوارا یا امواج لطیفی بود که از تنم به بیرون تراوش میکرد

کمکم حس کردم فرو میرم زمان معنی نداشت

 رو به قهقرا فرو میرفتم و ازاد و بدون قید پرواز میکردم

 حس میکردم همه جا لکه های بزرگ رنگ مثل قطرات ابشار پخش میشه

 افکارم اون قدر بزرگ و پران شده بود که میتونستم خدا رو توش جا بدم

همه چیز اثیری و لذت بخش بود. یه لذت وصف نشدنی و گورا..

....

تن من خیلی اسیره بی هوا تو دست باد

تن تو رفته دیگه پیر نمیشه توی غبار

اخ چه قدر دلم تنها گرفته..


نویسنده : فرهاد | ساعت 1:39 بعد از ظهر روز شنبه نوزدهم تیر 1389
| لینک ثابت

  
دلم تاريكه

تاريكه تاريك

دنيا تاريكه/ ادما .....

همه توي همبونه ي كرم و مرض و كثافتن

همه تاريكن

راستي ديدين خدا رو كه نيست

اخه اون پاكه

گريه ميخوامن براي همتون/ براي هممون

براي كورش پير احمدي / براي نكبت گوشه ي خيابون

واسه بهشت

خسته شده از تاريكي ها دلم

دلتون.....

خدا ميخوام خيلي


نویسنده : فرهاد | ساعت 1:5 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
| لینک ثابت

  
یکی خواهش بر دل
 ای افتاب تموز
بتاب بر من تا برهنه شوم از شولای الودگی ها
تو زلاله شبنمی
سفیدیه ابری
تو قشنگی
مثه بوی چمنی
تو روشنی مهتابی
شب تاریک مرا نور باران کن
تا  بروم تا اسمون ازاد و شیدا
مثه طعم بارونی توی دریا
ببار بر  من بارون بهار
همیشه ببار

نویسنده : فرهاد | ساعت 10:8 بعد از ظهر روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  

تقدیم به همه ی شما  

کودکی را می مانی عریان
که ان چه را میخواهد فریاد میزند
و با دست های دراز کرده به سویش   بی هیچ شرمی عریان می تازد
امید که در پی چیزی که نمیرساد دراز مباد دستانت
و ان چه میخواهی بر خوانت فراهم باد
 و تو هم چنان بمانی کودک و عریان


نویسنده : فرهاد | ساعت 9:50 بعد از ظهر روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  

ظهر به ارامی یک خواب سبک میگذرد
اسمان بالاست
سر شار از ابی سر شار از سفید
باد نرم میبوسد تن برگ درخت
خورشید نور میپاشد بر گل
باغچه مهربان است با خاک با پروانه
مینشینم لب عشق
من حباب میسازم با هستی میگذارم روی دوش نسیم
من میدانم گل را
اسمان را میدانم
 من عشق نمیدانم
و بلبل ها  عشق نمیدانند
عشق مرد نیست
عشق زن نیست
سر شار از ابی سر شار از سفید
عشق را باید دید و خدا باید شد


نویسنده : فرهاد | ساعت 6:28 بعد از ظهر روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  
خنده ی پنجره مرده
شب  بی پنجره، بی ستاره امده به پیشواز دل من
دل من که رفته از خود بی خبر با پای ابله به دوزخ هیچ
دوزخ هیچ پر از قاصدکای سوخته پر
 کلاغای بی خبر
پشه های بی قل و قش
اسمان بی عشق
اسمان بی ابی ست این جا
شب بی انتها ،بی ستاره
شب تک امده و تنها
شب مست امده میرقصد

نویسنده : فرهاد | ساعت 6:11 بعد از ظهر روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  

اسمون دلش چه ساده میگیره وقتی قصه ها میان
قصه های دور و دیرین
قصه ی ماه و زمین
همه جا پر میزنه وهم، همه جا رویا میشه
انگاری خدا میاد
اخ اگه بارون بزنه ،دل اسمون بباره
 همه چی ،چه تازه  میشه
دل من
گوشه ی باغ چه ، دل اون قناری پیر که نشسته روی شاخه
دل خاک
همه چی چه تازه میشه
تن تو، عطر اقاقی زیر بارون
بوی بارون و تنت بوی رویا های دور
بوی سبزی چمن
وقتی بارون میزنه تو بهاری
 تو  قشنگی مثه روز
خوده بارونی تو اصلا توی شوره زار پیر
میخونه وقتی قناری
تویی اون ترانه ی ناب که نشسته لبه عشق
که هوا رو کرده خواب
تو مثه ماه زمینی
تو بزگی مثه مهتابی تو اصلا
منم اون زمین تنها
تو بتاب همیشه بر من
 تو بتاب
 تا بره غم ها


نویسنده : فرهاد | ساعت 4:54 بعد از ظهر روز پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  
شب مهتاب است
عشقانه ها میخوانند
و سکوت با جیر جیرک ها میخواند
اسمان نزدیک است پشت دیوار دلم
ماه بوی ریحان دارد
و هوا تابستان است
دلم من پر شده از پولک وهم و خدا می اید تا لب عشق
 و خدا نزدیک است پشت دیوار دلم
شب پر از ادمک است
ادمک بی ادم
ادمک غرق دریاچه ی خواب
و خدا می اید هر شب
شب بو ها میدانند
صبح در دور ها پیداست

نویسنده : فرهاد | ساعت 7:33 بعد از ظهر روز چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  سلام
سلام 

سلامی به گرمیه افتاب مثل گل یاس خوش بو

خونمون..یه جای خیلی خوبه

این جا اسمونش نارنجیه. این جا همیسشه سبزه زاره

دیگه کلی صفا داره ...

این جا رو ساختم که واستون بگم از قصه ها . شعرا . ادما .دنیا...

تولد این جا مبارک

باشه که سبز بمونه

دوستتون دارم


نویسنده : فرهاد | ساعت 8:30 قبل از ظهر روز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت